خدایا مرا آن گونه حیامند کن که گویی حضور عزیزت را احساس می کنم .
با نعمتت مرا آغاز كردى؛ پیش از آن كه چیزى به یادآمدنى باشم و از خاكم آفریدىبىهیچ عیب و نقص، و به سوى دنیا گسیل داشتى .
پس تو بزرگ و عزیز و بلند مرتبهاى؛ اى بخشندگى محض واى مهربانى تمام!
خدایا! من شهادت مىدهم با تمامى وجودم، از قله حقیقت ایمانم و از بلنداى بناى محكم یقینم، با خلوص و صراحت توحیدىام و از اعماق پوشیده ضمیرم، با بندبند رگهاى دیدگانم و روشنایى چشمانم، با چینها و چروكهاى صفحه پیشانىام، با زوایاى حفرههاى وجودم، با نرمینه پرههاى بینىام، با تارها و دهلیزهاى پرده شنوایىام، با تكتك اجزاى لبهایم و با تمامى حركات كلام آفرین زبانم، با فراز و نشیبها و چم و خمهاى دهان و آروارهام و رستنگاه دندانهایم، با همه مجارى خوردن و آشامیدنم، با جزء جزء بشره مغزم و پوست سرم، بانخاع و رگهاى ریسمان گونه گردنم، با قفسه سینهام، با رگهاى طناب آساى حمایل بر دل و جگرم، با بندهاى پوشیده دلم، با اجزاى كنارههاى جگرم، با محتویات غضروفهاى دندههایم، با گیرههاى بندبند مفاصلم، با انقباض عضلاتم، با گوشههاى سرانگشتانم، با گوشتم، خونم، مویم، پوستم، عصبم،نایم، استخوانهایم، مغزم، رگهایم و با همه اعضا و جوارحم كه از اوان كودكى و شیر خوارگى در من تافته و بافته شده، با آن چه زمین از من مىشناسد و حمل مىكند، با خواب و بیدارىام، با حركت و سكونم و با ركوع و سجودم؛
خداى من! با همه اینها شهادت مىدهم كه اگر در عمرى جاودانه سر كنم و تمام هم و غم و تلاشم را بر شكرگزارى یكى از نعمتهاى تو بگذارم، نمىتوانم. خداى من! حتى شكر یكى از نعمتهاى تو را نمىتوانم؛ مگر باز به لطف و عنایت و توفیق تو كه آن نیز شكرى تازه و جاودانه مىطلبد و ثنایى تازهتر و ماندگارتر.
آرى معبودم!اگر من و تمام خلق شمارندهات، همت كنیم و حرص بورزیم كه نعمتهاى قدیم و جدید تو را ـ نه سپاس بگزاریم كه ـ بشناسیم و در شماره آوریم، نمىتوانیم؛ محال است بتوانیم. ... و چگونه بتوانیم؛ در حالى كه خودت در كتاب ناطقت و اخبار صادقت گفتهاى:
«وَ اِنْ تَعُدّوا نِعْمَةَ اللّهِ لا تُحْصوها؛ << اگربخواهید نعمتهاى خداوند را بشمارید، نمىتوانید >>.
خدایا! مرا آزرمناك خویش قرار ده، بدانسان كه انگار مىبینمت و مرا آن گونه حیامند كن كه گویى حضور عزیزت را احساس مىكنم.