خداوندا ! می دانی و می دانم که چه مسیر ناهمواری در پیش رو دارم.
وسوسه های درونم یا نفس امّاره از یک سوء و فریبهای شیطان رانده شده و شیاطین زمینی از سوی دیگر. بلایا ، امراض ، شر اشرار و حوادث بیرونی از یک سوء خوددرگیری ها ، غمها ، ترس و اضطراب و تشویشات درونم از سوی دیگر . تهدیدها ، خطرات ، وسوسه ها و فریبها دورتادور مرا احاطه کرده اند و در این تنگنا جلب رضایت تو و خلق نو و حفظ انسانیت و رسیدن به حقیقت و سالم ماندن و صبور بودن و گناه نکردن و عمل به واجبات و ترک محرمات و خوش خلقی و هزاران باید و نباید دیگر نیز همچون بار سنگینی بر روی دوش من است. آخر یک تنه چگونه می توان این بار سنگین را در این بازار ترس و وحشت و بلا به مقصد رساند؟!!!!!!!!!!!!!
| آسمان بار امانت نتوانست کشید |
|
قرعه کار به نام من دیوانه زدند |
چه بگویم از کشاکش طوفان حوادث ! چه بگویم از دردهای جسمانی و بلاهای روزگار . چه بگویم از وسوسه های بیرونی و نفس درونم و شیطان کینه ای و توانمند. چه بگویم از آشفتگی روانم و ترس درونم که هر روز بخاطر آنچه که می بینم و می شنوم بر آن افزوده می شود. هر چه پیش می روم بر آسایش گذشته حسرت می خورم. مگر یک انسان چه تاب و توانی دارد ؟
تو مرا آفریده ای و احساس را در من نهاده ای. من حس می کنم ، درک می کنم و می فهمم.
چطور ممکن است که از این وقایع موجود ، آزرده خاطر نشوم.
خداوندا ! چگونه می توان تحمل کرد ، گر تو یاری نکنی؟؟؟
انسان چه ضعیف است و تو برا آن اگاهی.... آیا ممکن است که به فریادش نرسی ؟!!!
هیچ کس از یک لحظه بعد خود خبر ندارد و چه ناتوان و ناچیز است دانش ما، و چه ناتوان و کوچک و ضعیف است جسم ما و چه سرکش و مغرور است انسان که نمی داند و یا نمی خواهد بداند که ممکن است فاصله اش تا مرگ یک لحظه باشد. و چه نادان است انسان که می بیند این نفََس را که می رود و می آید و نمی فهمد که زندگی به همین نفس بند است. و چگونه مغرور است انسانی که با مرضی ناچیز می میرد و جسم بی جانش می گندد و بد بو می شود . چگونه مغرور می شود انسانی که به لحظه و نفسی برای زنده ماندن وابسته است. اگر غذا بخورد ، نفس بکشد ، مغز فرمان بدهد ، قلب بتپد ، خون بگردد، اکسیژن و غذا برسد ، جذب بشود ، معده هضم بکند، در کبد ذخیره شود ، ما بقی به روده برود، دفع شود ، خون برگردد ، به کلیه برود ، تصفیه بشود ، به قلب برگردد و قند و چربی و اوره و غیره اندازه باشد تا دوباره در لحظه ای همه اینکار ها بشود زنده می ماند و الا فقط کافیست یکی از اینها درست انجام نشود تا در آنی بمیرد. این است انسان سرکش که خدا را بندگی نمی کند در حالیکه حیات و ممات او به اراده خداوند است.
عمر گرانمایه در آن صرف شد - تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا
خدایا ضعفم را ببین . دستم را بگیر . چتر قدرتت را حفاظم کن. نور هدایتت را بر پیش رویم بتابان تا در غبار آلود زندگی راه را گم نکنم. عزت به دلم بنه تا از هوس نلرزد و استوار نما پاهای مرا تا در سستی ها نلغزد. ایمان به وجودم انداز تا از ترس نترسد.
ای مهربان ! ای قادر به هر کار ! ای تدبیرگر دانا ! آسمان و زمین ، شک و یقین ، صلح و جنگ ، تیر و سنگ ، خنده و گریه ، تیر و گلوله ، سیل و زلزله ، گرم و سرد ، زن و مرد ، شیطان و نفس ، حرص و ترس ، درون و برون ، کم و فزون ، قدرت و شهوت ، مقام و ثروت ، عزّت و ذلّت ، فقر و غنا ، درد و شفا ، مکر و بلا ، پنهان و عیان ، رسوای بیان ، ناز و نیاز ، سوز و گداز، خشم و سکوت ، بود و نبود ، دار و ندار، صبر و قرار ، حرکت و ایست ، هست و نیست ، مرگ و حیات ، تغییر و ثبات ، علم و جهل ، سخت و سهل .... ما با اینها طرفیم و بر تحمل ما سخت است و بر اراده تو سهل . بنما همه را سهل . اینها همه مرا تهدید می کند. و کسی جز تو نمی داند چه پیش می آید و نمی تواند سرنوشت را تغییر دهد.ای خدا کاری کن که هرچه پیش آید خوش آید . دست اراده توست که مرا از همه و همه و همه نگه داری می کند . ابن همه تهدید و بلا و حادثه و ترس ! عجب و عجب و عجب !!!! به دادم برس ای فریادرس فریاد خواهان (یا غیاث المـــستــغیثین). برس به فریاد فریاد خاموش.
به درگاه تو پناه می برم که بهترین پناهگاه است و بر تو تکیه می کنم که محکم ترین تکیه گاهی. زیراکه هرکس به خدا توکل کند ، قوی ترین مردم است.
به تو می سپارم آشکار و پنهان و هرچه که می دانم و نمی دانم و نیک و بد و زشت و زیبا و هرچه هست و نیست و گذشته و آینده ام را.
ای خدای گنه کاران....-
